|
بِسمِ اَللهِ اَلرَحمانِ اَلرَحيم مقدمه : با سلام خدمت دوستان عزيزم از اينكه چند ماهي نتونستم براتون چيزي بنويسم واقعاً ناراحت هستم . ببخشيد … انشاء الله با كمك شما بتونم به اين وبلاگم يه تغيراتي بدم . اين چند روزي كه درگير امتحاناتم بودم به ياد شما هم بودم . اينجا جا داره كه از دوستاي خوبم يلدا و شقايق خانوم تشكر كنم . از شقايق خانوم بخاطر آف هايي كه براي من گذاشته بود . از يلدا خانوم هم براي نظر خوبشون كه به وبلاگم دادن تشكر ميكنم. البته از دوستاي ديگم كه از وبلاگ من باز ديد كردن هم كمال تشكر رو دارم . امتحاناتم تموم شده ولي كنكور نزديكه وروزاهم مثل امر ميگزره . برام دعا كنين كه در كنكور قبول بشم ...... همتونو دوست دارم حميد رضا داستان دوستي خاله زنكي : ميدونين ..... ميخوام يه داستان براتون بگم . داستان زندگي يه عاشق كه خيلي تنهاست. قبل امتحان سال اول بود . داشتم مثل هميشه ميرفتم مدرسه . تو راه يه دختر خانم رو ديدم . واقعاً زيبا بود . نفهميدم چي شد يه دفعه به اون سلام كردم . اون به من نگاه كرد . يه نگاه عجيب .... خيلي عجيب ..... چند روز به همين صورت گذشت . از اولين روز واقعاً تو قلبم نشت . دوستش داشتم . خيلي زياد . اما نميتونستم به اون بگم. هر روز صبحا به اميد ديدن اون از خواب بيدار ميشدم . اگه يه روز اونو نميديدم تا آخر اون روز حالم بد بود . يه روز تصميم گرفتم برم حرف دلمو به اون بگم . اما .... زبونم بند اومد . انگاري مادر زاد لال بودم . تـــــــــــــا اينكه يه روز ديدم يه نگاه به من كردُ بعد يه نامه براي من انداخت . واي ..... تمامِ وجودم لرزيد . اما به روي خودم نياوردم . رفتم جلو .خيلي محكم . نامه رو برداشتم . بازش كردم اسمشو نوشته بود (فريبا) بايه نقاشي . اون روز خيلي خوشحال بودم . من با يكي از دوستام بودم اونم با يكي از دوستاش . سريع اسممو روي كاغد نوشتم . دنبال اون رفتم . دنبال يه موقعيت ميگشتم تا به اون كاغذ رو بدم . تا اينكه نزديك مدرسشون به كاغذُ بهش دادم . چند روز با اون به همين صورت ارتباط برقرار كردم . تا اينكه يه روز توي يكي از نامهام نوشتم كه ميخوام رو در رو با تو صحبت كنم . اول كه قبول نميكرد . بعد يه مقدار خواهش بامن قرار گذاشت . روز قرار .... واي چه روزي بود . خيلي دلهره داشتم . سر قرار رسيد . به اون سلام كردم با صداي پر از لغزش . يه لبخند به من زدُ سلام كرد. با هم يه خورده صحبت كرديم . اون رفت مدرسشون . منم همين طور . ديگه از اون روز صبحا توي يه پارك نزديك مدرسمون همديگه رو ميديديم . تا اينكه يه سوال كه اي كاش از اون نميپرسيدم ازش پرسيدم . به او گفتم اگه من بيام خواستگاري تو چي جوابمو ميدي . يه مقدار فكر كرد . چيزي نگفت . فرداي اون روز به من گفت باشه اگه ميخواي بياي خواستگاريم بيا . من كه بين زمينو آسمون گير كرده بودم گفتم باشه با مادرم صحبت ميكنم . به تو خبر ميدم . فرداش به اون گفتم با مادرم صحبت كردم ............ خوب از اين بگذريم . الآن هم كه اينارو براتون مينويسم گونه هام پر از اشكه ...... چندين روز گذشت . مثل هميشه رفتم سر قرار . اونم اومد . ديدم ناراحته . گفتم چي شده فريبا . اول كه چيزي نگفت . بعد از چند دقيقه كه آرومش كردم يه حرفي به من زد كه اعصابم بهم ريخت . گفت كه پسر خالش اومده خواستگاريش . به من گفت كه اصلاً اونو دوست نداره . به اون گفتم كه به باباش بگه كه من اونو دوست دارم اما ميترسيد . منم حقُ به اون ميدم . واقعاً سخته . يه چند روزي گذشت . ديگه خبري از اون نامرد نشد . دوباره مثل هميشه صبحا با هم صحبت ميكرديم . گل ميگفتيمو گل ميشنويديم . تا اينكه امتحان نيم سال اول شروع شد . توي امتحانا روز شماري ميكردم تااينكه دوباره اونو ببينم . تولد اون دقيقاً روز امتحان رياضيم بود . سر جلسه فقط به اون فكر ميكردم . بعد امتحانا براي تولدش يه عروسك قشنگ خريدمُ بهش دادم . به نظر كه خوشحال ميرسيد اما يه چيزي مثل خوره از تو داشت اونو از بين ميبرد ........ نميدونستم چكار كنم ..... تنها كاري كه ميتونستم بكنم دلداري بود ....... بعد يه مدت نميدونم كه چي شد ديگه سر قرار نيومد . روز بعد ديدم يه نامه براي من انداخت كه ديگه نميخواد منو ببينه . برام نوشت كه من نامزد كردم . ولي من قبول نكردم . اينو هم براش نوشتم . يه مدت زياد گذشت . بخدا قسم كه بخاطر اون از خيلي چيزا گزشتم . ولي من بازم كنار نرفتم . به اون گفتم تو دليل ناراحتي تو از من بهم بگو بزار تا بدونم چي شده . به من گفت كه يكي از دوستاش كه منو ميشناسه بهش گفته كه من يه دوست ديگه هم دارم . به اون گفتم كه اگه منو قبول داري من بجز تو دوست ديگه اي ندارم . ديگه چيزي نگفت . تا دوشنبه همين هفته كه با هزار خواهش اونو رازي كردم كه با هاش صحبت كنم به من گفت كه نامزد نكرده اينو گفته كه از اون دل بكنم . دوباره با هم دوست شديم اگه كسي دوباره چرتو پرت به اون نكه .......... بازم ميگم برام دعا كنين .... به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت همه از كينه پر است هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده ی عمر قدمي راه محبت پويد نقش هر خنده كه بروی لبي ميشكفد نقشه ای شيطانيست در نگاهي كه تو را وسوسه ی عشق دهد حيله ای پنهانيست براي بهتر بوسيدن چه بايد كرد؟؟؟؟ 8 نکته برای بهتر بوسيدن 4- کمی سرتان را به يک سو بچرخانيد تا هنگام نزديک شدن و بوسيدن بينیهايتان به هم نخورد و باعث خراب شدن ملاقاتتان شود. خدا خواهش ميكنم مرا بِبَر آزادی آزادی کجايی تنهای تنهام --- آزادی گرمای دستاتو ميخوام آزادی سايه تو روی سرم نيست --- آزادی هوای تو توی بال و پرم نيست ميخوام برم از اينجا جونم به لب رسيده --- هر جا میپرسم از تو کسی تورو نديده آزادی جای تو خالی آزادی آزادی آزادی آزادی کجايی کجايی آزادی خسته و دلگيرم اينجا --- يه روز از روزا ميميرم اينجا آزادی توی دلم حرفای درده --- منو دوری تو آواره کرده ببين واسه منو تو چه نقشه ها کشيدن --- برای آزاديمون حبس ابد بريدن آزادی جای تو خالی ---- آزادی آزادی آزادی --- آزادی کجايی کجايی من تورو ميخوام من تورو ميخوام قفس رو نميخوام -- خوندن بی همنفس رو نميخوام من تو تقدير ستاره های شب -- قصه ی همين و بس رو نميخوام من تو رو ميخوام توی بهت سايه ها -- وقتی ميشکنه همه گلايه ها من تو رو ميخوام توی اين آب روون -- خواب نمناک يه فصل بی خزون من تورو ميخوام روی شنهای کوير -- گرميه وجودتو ازم نگير من تورو ميخوام توی قلب آسمون -- ميدونم که با منی تو مهربون |
|









